نتوان چشم تو را دید و نیاورد ایمان

قبله را کج بکنم سمت تو عالیقربان!?


نازنین، هر بی سر و پایی ندارد قابلت
هر سخن گویی نباشد لایقِ جان و دلت

حجمِ زیبای تو را هر قالبی اندازه نیست
چشمِ نامردان نباشد جایگاه و منزلت

هر چه ارزان می رسد، ارزان زِ دستش می دهند
وزنِ هر سنگ و گِلی هرگز نباشد واصلت

از نگاهِ زهر آلودِ خسان پرهیز کن
موجِ نااهلان نیاور در صفای ساحلت

خوشهٔ گیسویِ پاکت حاصلِ آبِ حیاست
پیشِ بدخواهانِ خود، آتش نزن بر حاصلت

دیدنِ ماهِ جهان دیوانه را بدتر کند
پس بپوشان ماهِ من، از مِهر، ماهِ کاملت

غنچهٔ نازِ وجودت را به کُل پنهان نما
تا نسازد خارِ پست از بی حیایی زایلت

چشمِ خود را باز کن دانایِ من بر رویِ حق
تا که حرفِ باطلان ناگه نسازد غافلت

در جهانی بی امان از سنگبارِ فتنه ها
غیرِ دستِ مَحرمت چیزی نباشد حایلت

گفته اند:"اَلطَّیِّبین" هستند سهمِ "طَیِّبات"
حق زِ رحمت نورِ پاکی را بسازد مایلت

آرزویم هست دائم تا خداوندِ کریم
لطفِ بی پایان و نابش را نماید شاملت.